تبلیغات
قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ

سوسا وب تولز - ابزار رایگان وبلاگ
بودم! دیــــــــــــدم با دیگری شـــادتری . رفتــــــــــم - سوتی...

بودم! دیــــــــــــدم با دیگری شـــادتری . رفتــــــــــم

زیر آوار آخرین حرفت جا ماندم… لعنتی… نمیدانی خداحافظت چند ریشتر بود…

سوتی...
مادر و پدر دوستم از مکه اومده بودن ، دوستم هم جوگیر میشه کار کنه. بعد از رفتن مهمونای غریبه میره تو آشپزخونه می بینه چند تا بطری آب هست ، در راستای مرتب سازی آشپزخونه آبِ بطری هارو خالی می کنه و همه رو میزاره یه گوشه که بده با آشغالا ببرن بیرون...
خلاصه میاد میشینه پیش مامان و بابا و اونایی که هنوز مونده بودن خوب که به حرفاشون گوش می کنه میبینه دارن از آب زمزم و خواصشو این چیزا صحبت می کنن و مامانش می گفته دیگه نذاشتن بیشتر آب زمزم بیاریم ، به هر کس یه کم میرسه....
تازه می فهمه چه گندی زده...
زود بر می گرده تو آشپزخونه و بطری هارو از آب پر می کنه و میزاره سر جاشون ، دوستم می گفت : باید بودی موقع خوردن آب میدیدی فامیلامونو.... همه از آب لوله کشی شفا میخواستن
.. !!!

[ چهارشنبه 6 شهریور 1392 ] [ 12:28 ب.ظ ] [ ..ƧΛЯΛ.. ] [ نظرات() ]